شعرِشاعر
اشعار آیینی 
قالب وبلاگ

 

برات حرف ندارم… شما بفرمائید

به این بهانه نگاهی به ما بفرمائید

 

به وقتِ نافله ی صبح ای مسیحا دم

ز بختِ خفته ملولم ؛ دعا بفرمائید

 

اگر قنوت گرفتی بین آن ؛ به خودت

سفارشِ منِ وامانده را بفرمائید

 

هنوز خانه تکانی نکرده این دل من

و مانده ام که بیایی ؛ کجا ؟ بفرمائید

 

نشسته ام سرِ راهت خودت بلندم کن

تکان نمی خورم از جا تا بفرمائید

 

بخیل نیستم آقا فقط مرا نه، نه

تو را به خدا همه را با خدا بفرمائید

 

بگیر هر چه به من می دهند این مردم

مرا ندارتر از هر گدا بفرمائید

 

لباسِ پاره به سائل چه قدر می آید

لباسِ فقر به من هم عطا بفرمائید

 

برای آمدنت احترام باید کرد

از این به بعد به جای بیا، بفرمائید

 

عزیزِ فاطمه نزدیکِ نیمه ی رجب است

اجازه ی سفر کربلا بفرمائید

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

[ دوشنبه ۷ اردیبهشت۱۳۹۴ ] [ 14:15 ] [ توسط ]

 

عشق گاهی در جدایی گاه در پیوند هاست

عشق گاهی لذت اشکی پس از لبخند هاست

عشق گاهی یک اجابت نزد حاجتمندهاست

عشق گاهی بین بابا ها و تک فرزند هاست

 

عشق می آید که بعد از شب سحر پیدا شود

عشق گاهی می رسد تا یک نفر بابا شود

 

یک نفر امّا دو عالم بنده ی سلطانیش

بنده نه، قربانی قربانی قربانی اش

مهربانی که تمام مهربانان فانی اش

دعوتند امشب همه افلاک در مهمانی اش

 

با حضور انبیاء و اولیاء و ابر و باد

آدرس : مشهد ؛ حرم ؛ پشت درِ باب الجواد

 

عرشیان هستند در مهمان سرای حضرتی

در صف خدمت گذاری با غذای حضرتی

آب سقا خانه جام کاسه های حضرتی

بعد از آن هم شاعرانند و ردای حضرتی

 

جبرئیل از میهمانان میزبانی میکند

بعد دعبل میرسد اُرجوزه خوانی میکند

 

ای زمین از عرش بر فرش آسمانت را ببین

ای پرستوی مهاجر آشیانت را ببین

ای دل غمگین امام شادمانت را ببین

امشب ای سلطان ولیعهد جوانت را ببین

 

ای امام مهربان باب المرادت آمده

میوه ی قلبت دل آرامت جوادت آمده

 

مزد چل سال انتظار و چل شب احیای سحر

میشود طفلی که از او نیست طفلی خوب تر

سیب سرخ احمد است و باز هم داده ثمر

کوثری دیگر عطا کرده به قرآن این پسر

 

کوثر و یاس است جاری در رگ و در خون تو

مردمان ری فدای روی گندمگون تو

 

سبط موسی هستی و کار مسیحا میکنی

مثل عیسایی که در گهواره لب وا میکنی

با عصایت معجزه مانند موسی میکنی

دیده ی کور منافق را تو بینا میکنی

 

بر حقیری بنی عباس دامن میزنی

پور اکثم را به تیغ علم گردن میزنی

 

آن خدایی که به تقدیرم گدایی را نوشت

در مرام نام تو مشکل گشایی را نوشت

ذیل اوصاف تو در بخشش خدایی را نوشت

مهربانی علی موسی الرضایی را نوشت

 

در میان تیرگی ها آفتاب من شدی

تو قسم های همیشه مستجاب من شدی

 

چون به سائل میدهی از هرچه بهتر ، بیشتر

میخورد باب المراد خانه ات در ، بیشتر

گرچه نام تو شده حاجت برآور بیشتر

لیک حساس است بابایت به مادر بیشتر

 

پس قسم خوردیم بعد از تو به حق فاطمه

تا که امضا گردد امشب کربلای ما همه

 

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

[ دوشنبه ۷ اردیبهشت۱۳۹۴ ] [ 13:54 ] [ توسط ]

 

دوباره سرم در هوای شماست

تمام دلم سر سرای شماست

 

به سوی خدا رفتم و دیده ام

فقط رد پا رد پای شماست

 

خدا هم فقط از شما گفته است

گمانم خدا هم خدای شماست

 

گدایی برازنده ی ایل ماست

برازنده بودن برای شماست

 

ندارد تفاوت کجا میرسی

که هر انتها ابتدای شماست

 

خیالم از این و از آن راحت است

گره هام دست دعای شماست

 

مرا پای حیدر هلاکم کنید

به عشق رضا سینه چاکم کنید

 

دلی دارم و خانه زاد رضاست

فقط یاد دارد ز یاد رضاست

 

کم اینجا ندیده است برایش بد است

دلم مستحق زیاد رضاست

 

فقط می نویسد رضا تا ابد

و شکل خدا بی سواد رضاست

 

نجف،کربلا رفتم و گفته اند

که راهش دهید از بلاد رضاست

 

گره می خورد زندگی ام ولی

همین نا مُرادی مراد رضاست

 

به خود آیم و باز بینم سرم

روی خاک باب الجواد رضاست

 

جوادش در بسته را باز کرد

گره های من را رضا باز کرد

 

خبر را مسیح از مسیحا شنید

خبر را ز جبریل موسی شنید

 

اگر گوش تا گوش دل را دهی می توان

که از کعبه هم ذکر مولا شنید

 

زمین خشکسالی ترک خورده بود

ولی ناگهان بوی دریا شنید

 

دل انبیا بر دری می تپید

که از آن صدای شما را شنید

 

خدا خنده کرد و خدا جلوه کرد

شبی که رضا ذکر بابا شنید

 

تو هم مادری هستی و می شود

که از قلب تو نام زهرا شنید

 

فدای نفسهای بابایی ات

فدای تپش های زهراییت

 

ز تو کوچه ها تا معطر شدند

حسودان این شهر ابتر شدند

 

به کوری چشمان ناباوران

همه محو روی پیمبر شدند

 

عسل های کندوی لبهای توست

گر این روزها شهد و شکر شدند

 

برای تماشای لبخند توست

علی اکبری ها کبوتر شدند

 

کریمی کرامت،جوادی و جود

چه خوش کُنیه هایت مکرر شدند

 

شبی که اذان گفت بابا همه

پُر از یاد میلاد اصغر شدند

 

خدا دید چشم پر احساس تو

از آن ابتدا غرق مادر شدند

 

کسی را نگاهت معطل نکرد

دو دست مرا هیچ معطل نکرد

 

تو دریایی و در تماشا رباب

تو در خوابی و غرق لالا رباب

 

تو تا آمدی آبرو دادی اش

که خندید با تو به زهرا رباب

 

شبیه حسینی و مات تو اند

همه دور گهواره حتی رباب

 

تو ذات بزرگی و جایت بلند

تو را داده بر دوش سقا رباب

 

تبسم کن و خیمه را شاد کن

بیا زنده کن عمه را با رباب

 

به دستان بابا هواست نبود

که چشمش به راه است آنجا رباب

 

نگو مادرت را صدا می زدی

به دست پدر دست و پاز میزدی

 

حسن لطفی

[ دوشنبه ۷ اردیبهشت۱۳۹۴ ] [ 13:52 ] [ توسط ]

 

امشب همه جا حرف نگار است، دگر هیچ

امشب همه جا صحبت یار است دگر هیچ

 

در محفل اهل سحر و اهل مناجات

صحبت ز سر زلف نگار است دگر هیچ

 

تابیده به عالم رخ چون بدر محمد

پایان شب تیره و تار است دگر هیچ

 

امشب همه جا صحبت جود است و جواد است

نامش همه جا ذکر و شعار است دگر هیچ

 

از یمن عطا و کرم و جود و سخایش

دارا شده هر کس که ندار است دگر هیچ

 

امشب همه مشمول کرامات جوادند

در پشت درش خیل گدایان همه شادند

 

گردیده درِ جود خدا بار دگر باز

میخانه ی عشق رضوی تا به سحر باز

 

به به چه خبر گشته شب شهر مدینه

پابوسی او آمده خورشید و قمر باز

 

بر گرد رخش خیل ملائک همه جمعند

ریزند به پایش همه دم دُرّ و گهر باز

 

رو در روی هم آینه در آینه وقتی

چشمان پسر گشته سوی چشم پدر باز

 

خندان شده لعل پدر پیر مدینه

وقتی به سویش گشته لبِ نازِ پسر باز

 

امشب سخنم شامل صد رحمت او شد

روی سخن و حرف دلم حضرت او شد...

 

...ای معتکف کوی تو مهتابِ شبانه

ای خیل گدایان به سویت گشته روانه

 

هر جا سخن از جود و عطا در وسط آید

سوی تو بچرخد سر انگشت نشانه

 

خورشید خجالت کشد و ماه بلرزد

تا که سخن از روی تو آید به میانه

 

آن قدر کرامات تو گردیده زبان زد

همیشه گدا هست به پشت در خانه

 

ای وارث علم رضوی، زاده ی زهرا

"یحیی" شده با علم تو رسوای زمانه

 

آری تو جوادی که شدی عشق موید

هم حیدر و هم آینه ی روی محمد

 

ناصر شهریاری

[ دوشنبه ۷ اردیبهشت۱۳۹۴ ] [ 13:50 ] [ توسط ]

 

گرفته اند ز روی تو انشعاب زیاد

که ماه بودن تو داشت بازتاب زیاد

 

اگر به سن اباالفضل می رسیدی تو

یقین به سینه نمی زد دگر رباب زیاد

 

همین که شیر به او می دهی بس است رباب

نده به کودک خود بعد شیر آب زیاد

 

برای خاطر شش ماه بعد در سر ظهر

ببر علی خودت را به آفتاب زیاد

 

بگیر سخت تر آماده نبردش کن

مده علی خودت را به سینه تاب زیاد

 

خلاصه اینکه به شش ماه دل بکن از او

خلاصه اینکه نکن روی او حساب زیاد

 

مهدی رحیمی

[ دوشنبه ۷ اردیبهشت۱۳۹۴ ] [ 13:49 ] [ توسط ]

 

چشمه عشق که جوشید خدا لب تر کرد

با نی خلق جهان را نفس کوثر کرد

 

هرچه جوشید علی بود علی بود و خدا

نمک سفره این طایفه را حیدر کرد

 

جاری از دامن این چشمه فقط چشمه شده

چشمه هایی که زمین را زفلک برتر کرد

 

و خدا هرچه که جوشید از آن خیر کثیر

صورت و سیرت او را علی دیگر کرد

 

عالمی تشنه  این طایفه چشمه شدند

کاش میشد زغبار رهشان لب تر کرد

 

باز هم  هر دو جهان نیز گرفتار شده

دومین چشمه از آن چشمه پسر دار شده

 

 پسری که رخ او جلوه مولا دارد

پسری که نمک حضرت زهرا دارد

 

چوب گهواره  چنان دست گرفته است ببین

به کفش باز عصا حضرت موسی دارد

 

به تماشای قدش زنده شود گورستان

این که در مهد قدی محشر کبری دارد

 

به غبار  قدم پیر غلامش سوگند

نفس نوکر او  بوی مسیحا دارد

 

آنچنان  آینه حیدر کرار شده

کعبه بردارد اگر باز ترک جا دارد

 

نام تو شد علی و یاد پدر بود حسین

نام تو نام پدر بود پسر بود حسین

 

خنده روی لبت زندگی  مادر شد

لای لایی شبت هر نفس خواهر شد

 

هرکه پرسید که دختر شده یا اینکه پسر

همه گفتند که شیری چو یل خیبر شد

 

سیب سرخی و پدر  هرچه تو را وصف نمود

نیمه ای حیدر یک نیمه تو کوثر شد

 

همه از هیبت عباسی تو میگویند

باز فرزند علی صاحب یک لشگر شد

 

زینت دوش ابالفضل رقیه است اگر

تن تو زینت آغوش علی اکبر شد

 

تو فقط گریه نکن هرچه که شد باز بخند

 در غم را به دل مادر غمدیده ببند

 

چه قدر رخت برای تو خریدم پسرم

چه قدر نقشه برای تو کشیدم پسرم

 

رخت میلاد تو را تا به شب دامادی...

چه قدر  پارچه پای تو برید م پسرم

 

لای لایی ششم خواب تو را می گیرد

اینقدر خفتن با ناز ندیدم پسرم

 

کاش می شد که کمی زود زبان باز کنی

چه قدر کاش از این سینه شنیدم پسرم

 

 نذر کردم که علمدار پدر باشی تو

علم و مشک برای تو خریدم پسرم

 

آن همه نقشه کشید و همگی رفت به باد

تا گذار پدرت بر گذر غم افتاد

 

هرچه کردند نشد قطره آبی برسد

قطره آبی به لب خشک و کبابی برسد

 

هرچه کردند نشد گریه تو بند شود

کاش می شد که به چشمان تو خوابی برسد

 

پدرت برد که تا منت دشمن بکشد

خواست تا یک نفر از شر به ثوابی برسد

 

آنچنان دست پرش کرد عدو هیچکسی

اینچنین حدس نمی زد که جوابی برسد

 

خون او را به فلک داد مبادا مردم

به سرلشگر نامرد عذابی  برسد

 

چشمه عشق که جوشید خدا لب تر کرد

بانی مجلس ما را علی اصغر کرد

 

موسی علیمرادی

[ دوشنبه ۷ اردیبهشت۱۳۹۴ ] [ 13:48 ] [ توسط ]
برای ملاحظه سری اول اشعار اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری دوم اشعار اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری سوم اشعار اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری چهارم اشعار اینجا کلیک کنید

برای ملاحظه سری پنجم اشعار اینجا کلیک کنید  

[ دوشنبه ۷ اردیبهشت۱۳۹۴ ] [ 13:46 ] [ توسط ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مناسبت بعدی:

موضوعات وب
امکانات وب
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
کد جست و جوی گوگل