اشعار وفات حضرت ام البنین(س)

  

اشعار مدح حضرت ام البنین(س) - کاظم بهمنی

 

رسالتت نه فقط صاحب پسر شدن است

تو را کنار علی شأنِ همسفر شدن است

 

بزرگ مادرِ ماهِ همیشه کامل عشق!

هنوز نور تو در حال بیشتر شدن است

 

محبتت رقمی در دل علی دارد

که رو به آینه در حال ضربدر شدن است

 

رسیدن تو به وصل علی به ما آموخت

مهم تر از همه از جانبش نظر شدن است

 

حسودهای مدینه تو را نمی فهمند

و قلب تیره سزاوار شعله ور شدن است

 

تمام می شود این غم همین که برگردی

فرشته مشکلش از بابت بشر شدن است

 

تو آن ضمیر بلندی که راز عرفانت

نتیجه ی گذر از مرز خون جگر شدن است

 

سکوت کن که ادب یادداشت بردارد

سخن بگو که حیا فکر بارور شدن است

 

که عشق در تو نه با مهر مادری یکسوست

نه فارغ از غم هفتاد و یک نفر شدن است

 

دو دست خویش به جای تو داده فرزندت

وگرنه میل تو هم بر شکسته پر شدن است

 

حسین تا که نماند به روی نیزه غریب

سفارشت به پسرها بدون سر شدن است

 

خیال مرثیه سازم به روضه می کشدم

ولی تمایلم امشب به برحذر شدن است

 

به زخمتان دم رفتن نمک نمی پاشم

بشیرم و همه سعیم به خوش خبر شدن است

 

خیال مرثیه ساز مرا ببخش ای سرو

کبوترست و به دنبال نامه بر شدن است

 

کاظم بهمنی

برگرفته از وبلاگ حسینیه

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ سه شنبه ۳ اردیبهشت۱۳۹۲ ] [ 17:27 ] [ توسط ]
[ ]

اشعار وفات حضرت ام البنین(س)

 

 اشعار وفات حضرت ام البنین(س) - یوسف رحیمی

 

ام البکاء

 

کي مدينه ز ياد خواهد برد

صحن چشمان گريه پوشت را

صبح تا شب کنار خاک بقيع

ناله و شيون و خروشت را

**

چشمهاي تو پر شفق مي شد

در کنار چهار صورت قبر

مصحف دل ورق ورق مي شد

در کنار چهار صورت قبر

**

خوب فهميده حال و روزت را

آنکه امُ البکا تو را خوانده

مادر اشک ، مادر ناله

پاره هاي دلت کجا مانده؟

**

آه وقت غروب مادر جان

تو و زينب چه عالمي داريد

يکي از ديگري پريشان تر

حال محزون و درهمي داريد

**

مي نشيند عجب غريبانه

ام کلثوم در کنار رباب

مي شود روضه خوان مجلستان

روي زرد و نگاه تار رباب

**

يکي از ميهمان نوازي شان

يکي از تير و دشنه مي گويد

يکي از هرم آفتاب و عطش

يکي از کام تشنه مي گويد

**

پيش چشمان خون گرفته‌ی عشق

از نگاهي کبود مي گويد

يعني از ماجراي بي کسي و

خيمه‌ی بي عمود مي گويد

**

حرف سقا که پيش مي آمد

گريه هاي سکينه ديدن داشت

ماجراي شهادت عباس

با لب تشنه اش شنيدن داشت:

**

او به سمت شريعه مي رفت و

روح از پيکر حرم مي رفت

همه‌ی دلخوشي خون خدا

صاحب بيرق و علم مي رفت

 **

همه در آستانه‌ی خيمه

چشمها خيره سمت علقمه بود

ناگهان عطر و بوي ياس آمد

به گمانم شميم فاطمه بود

**

بانگ أدرک أخا در آن لحظه

مثل تيري به قلب بابا خورد

ناله مي زد «انکسر ظهري»

قد و بالاي آسمان تا خورد

**

رفت سمت فرات اما حيف

بيقرار و خميده بر مي گشت

کوه غم روي شانه هايش بود

با دو دست بريده بر مي گشت

 **

رفت سقا و خيمه ها ديگر

از غم بي کسي لبالب شد

بي پناهي خودي نشان مي داد

اول بي کسي زينب شد

 **

همره کاروان به شام آمد

سر او مثل نجم ثاقب بود

ولي از روي نيزه مي افتاد

روضه اش أعظم مصائب بود

 

یوسف رحیمی

 

**

ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱۴ اردیبهشت۱۳۹۱ ] [ 15:56 ] [ توسط ]
[ ]